تبليغاتX
تلخ و شیرین





















تلخ و شیرین

خاطرات شخصی

پرسيد: به خاطر کي زنده هستي؟ با اينکه دوست داشتم باتمام وجود

داد بزنم به خاطر تو ، بهش گفتم: به خاطرهيچکس ...

پرسيد پس به خاطر چي زنده هستي؟ با اينکه دلم داد مي کشيد

به خاطر تو ، با يه بغض غمگين بهش گفتم: به خاطرهيچکس ...

ازش پرسيدم تو به خاطر چي زنده هستي؟

در حالي که اشک تو چشماش جمع شده بود گفت:

به خاطرکسي که به خاطرهيچ زندست...

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

به لبخنذی مرا از غم رها کن، مرا از بی کسی هایم جدا کن

اگر مردن سزای عاشقان است، برای مردنم هر شب دعا کن

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

عاشق شکست خورده...

از ازيک عاشق شکست خورده پرسيدم:

بزرگ ترين اشتباه؟ گفت عاشق شدن

گفتم بزرگ ترين شکست؟ گفت شکست عشق

گفتم بزرگترين درد؟ گفت از چشم معشوق افتادن

گفتم بزرگترين غصه؟ گفت يک روز چشم هاي معشوق رو نديدن

گفتم بزرگترين ماتم؟ گفت در عزاي معشوق نشستن

گفتم قشنگ ترين عشق؟ گفت شيرين و فرهاد

گفتم زيبا ترين لحظه؟ گفت در کنار معشوق بودن

گفتم بزرگترين رويا؟ گفت به معشوق رسيدن

پرسيدم بزرگترين ارزوت؟ اشک تو چشماش حلقه زدو با نگاهي سرد گفت: ( مرگ

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

لیز خوردن یه بهانه است تا دست هایی رو که دوست داری محکم بگیری.

اگه معرفت بامسیر طولانیش ایستگاه آخری داشته باشه تو آخریش هستی.

قشنگترین لحضات رو کسی به تو میده که بتونه غمگین ترین لحضات رو از تو بگیره

رفاقت مثل آدم برفی میمونه درست کردنش آسونه اما حفظ کردنش خیلی سخته

هر وقت دلت گرفت برو بالای کوهی فریاد بزن هنوز امیدی هست صدایی میشنوی که می هست هست هست

صبر کردن دردناک است و فراموش کردن دردناک تر ولی از این دو دردناک تر این است که ندانی باید صبر کنی یا فراموش

آتشی که عشق روشن میکنه بسیار بیش تراز سردی و خاموشی است که تنفر به بار می آورد و من هر نمی توانم کسی را که به او لبخند نزدهام از ته دل دوست داشته باشم

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری هفتم www.pichak.net كليك كنيد
نوشته شده در جمعه دوازدهم شهریور 1389ساعت 17:8 توسط آواره|

این حالو تصور کنید:

تو اتاقت تکو تنها نشستی و اشکات بی محبا سرازیر میشن.شونه های یکیو واسه گریه هات کم داری.هیچ گوشی وجود نداره که از دردو دل تو پر بشه.از همه دنیا دور میشی.ستاره اقبالت دیگه نمی درخشه خودتو وسط یه سرداب میبینی.باید دست یکیو بگیری ولی هر چی نگاه میکنی تا شعاع سه کیلومتری هیچ کیو نمیبینی.بت امالو ارزوهات یهو جلو چشمات نابود میشه.چشاتو میبندیو ارزو میکنی همه اینا خواب باشه ولی وقتی اروم اروم چشماتو باز میکنی می بینی همون نقطه قبلی وایسادی.نه راه پیش داری نه راه پس.فکر کنم دیگه اخر خطی

این حال الان منه............

نوشته شده در جمعه پانزدهم مرداد 1389ساعت 18:52 توسط آواره|

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری هفتم www.pichak.net كليك كنيد تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری هفتم www.pichak.net كليك كنيددفترعمرمو که ورق میزنم توی همه ی صفحاتش فقط به یک اسم تکراری برمیخورم و اونم فقط اسم تو بود که در تمام لحظات زندگیم در حال تجدیده.دوستم یه روز حرف خوبی بهم زد.بهم گفت به چیزی که میدونی دائمی نیست هیچ وقت دل نبند.ولی چیکار کنم که هر روز که میگذره فرصت من و تو کمتر میشه و من دلبسته تر از قبل.

دلیل بودنم:

نام زیبایت برایم تجلی بخش تمام لحظاتی است که راهی مقصدی میشدم که پایانش تو بودی.سیرت زیبایت مرا به یاد چشمان معصومت میاندازد همان لحظه که معصومانه به باران نگریستی.صورت زیبایت مرا بران میدارد که به خاطر این همه زیبایی شکر گذار خداوند شوم.

چه کنم که فقط نام توست که در تمام ثانیه های عمرم تکثیر میشود

رهگذری در زندگیت......۹/۵/۸۹

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم مرداد 1389ساعت 15:5 توسط آواره|

بگو دکترا برن این نفسای آخره

تو فقط برام بخند اینجوری خیلی بهتره

دم آخری بزار سیر بشینم نگات کنم

غزل آخرمو فدای خندهات کنم

عزیزم گریه نکن خراب هر حق حقتم

کاش نفس یاری کنه بازم بگم عاشقتم

با توام تا به عبد نمی شی از دلم جدا

گل مهربون من قرارمون پیش خدا

رد خندهاتو هیچ کسی نشونم نمی ده

تا بیام حرف بزنم گریه امونم نمیده

میدونم سخته ولی رفتن من حقیقته

واسه من گریه نکن این آخرین وصیته


بگو هیچ کسی نیاد میخوام باهات تنها باشم

دستاتو به من بده که دارام از هم میپاشم

دیگه بی تابی نکن آشفته حالم میکنی

قسمت میدم گلم بگو حلالم میکنی

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری هفتم www.pichak.net كليك كنيد

نوشته شده در جمعه یکم مرداد 1389ساعت 13:45 توسط آواره|

_با صمیمیت دست بده.

_از عبارت متشکرم به وفور استفاده کن.

_از شوخ طبعی ات برای خنداندن استفاده کن نه برای سو استفاده کردن.

_فراموش نکن که در کار و در روابط خانگی اعتماد مهم ترین چیز است.

_فروتن باش پیش از انکه تو به دنیا بیایی خیلی کارها انجام شده بود.

_از دیگران در خلوت انتقاد کن.

_یادت نرود بالاترین نیاز عاطفی هر کس مورد تحسین واقع شدن است.

_هنگام مذاکره بر سر حقوق ببین چقدر میخواهی ده درصد بیشتر بگو.

_هرگز با کسانی که بسیار ثروتمند تر یا بسیار فقیر تر از تو هستند از پول حرف نزن.

_هرگز چیزی را که نیاز نداری به صرف حراج بودنش نخر.

_از گفتن"اشتباه کردم"نترس.

_وقتی از تو تعریف میکنند ان را با دیگران سهیم شو.

_برای کسانی که دوست داری گل بفرست دلیلش را بعدا پیدا کن.

_در دفاع در مقابل انتقادی که می شود وقت تلف نکن.

_موسیقی یاد بگیر.

_به خاطر بد بودن غذا از انعام پیشخدمت کم نکن.او غذا را نپخته است.

_به مادرت تلفت کن.

اچ.جکسون براون

نوشته شده در چهارشنبه سی ام تیر 1389ساعت 14:0 توسط آواره|

مردی ديروقت ‚ خسته از كار به خانه برگشت. دم در پسر پنج ساله اش را ديد كه در انتظار او بود.

سلام بابا ! يك سئوال از شما بپرسم ؟

- بله حتماً.چه سئوالي؟

- بابا ! شما براي هرساعت كار چقدر پول مي گيريد؟

مرد با ناراحتي پاسخ داد: اين به تو ارتباطي ندارد. چرا چنين سئوالي ميكني؟

- فقط ميخواهم بدانم.

- اگر بايد بداني ‚ بسيار خوب مي گويم : 20 دلار

پسر كوچك در حالي كه سرش پائين بود آه كشيد. بعد به مرد نگاه كرد و گفت : ميشود10 دلار به من قرض بدهيد ؟

مرد عصباني شد و گفت : اگر دليلت براي پرسيدن اين سئوال ‚ فقط اين بود كه پولي براي خريدن يك اسباب بازي مزخرف از من بگيري كاملآ در اشتباهي‚ سريع به اطاقت برگرد و برو فكر كن كه چرا اينقدر خودخواه هستي. من هر روز سخت كارمي كنم و براي چنين رفتارهاي كودكانه وقت ندارم.

پسر كوچك‚ آرام به اتاقش رفت و در را بست.

مرد نشست و باز هم عصباني تر شد: چطور به خودش اجازه مي دهد فقط براي

گرفتن پول ازمن چنين سئوالاتي كند؟

بعد از حدود يك ساعت مرد آرام تر شد و فكر كرد كه شايد با پسر كوچكش خيلي تند وخشن رفتار كرده است. شايد واقعآ چيزي بوده كه او براي خريدنش به 10 دلار نيازداشته است.

به خصوص اينكه خيلي كم پيش مي آمد پسرك از پدرش درخواست پول كند.

مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز كرد.

- خوابي پسرم ؟

- نه پدر ، بيدارم.

- من فكر كردم شايد با تو خشن رفتار كرده ام. امروز كارم سخت و طولاني بود و همه ناراحتي هايم را سر تو خالي كردم. بيا اين 10 دلاري كه خواسته بودي.

پسر كوچولو نشست‚ خنديد و فرياد زد : متشكرم بابا ! بعد دستش را زير بالشش بردو از آن زير چند اسكناس مچاله شده در آورد.

مرد وقتي ديد پسر كوچولو خودش هم پول داشته ‚ دوباره عصباني شد و با ناراحتي گفت : با اين كه خودت پول داشتي ‚ چرا دوباره درخواست پول كردي؟

پسر كوچولو پاسخ داد: براي اينكه پولم كافي نبود‚ ولي من حالا 20 دلار دارم. آيا

مي توانم يك ساعت از كار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بياييد؟

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم تیر 1389ساعت 17:54 توسط آواره|

من ميگم بهم نگاه كن
تو ميگي كه جون فدا كن
من ميگم چشات قشنگه
تو ميگي دنيا دو رنگه
من ميگم چه قدر تو ماهي
تو ميگي اول راهي
من ميگم بمون هميشه
تو ميگي ببين نميشه
من مي گم خيلي غريبم
تو ميگي نده فريبم
من ميگم خوابت رو ديدم
تو ميگي ديگه بريدم
من مي گم هدف وصاله
تو ولي ميگي محاله
من ميگم يه عمره سوختم
تو ميگي قلبم رو دوختم
من ميگم چشمات و وا كن
تو ميگي من و رها كن
من ميگم خيلي ديوونم
تو ميگي آره مي دونم
من ميگم دلم شكسته ست
تو ميگي خوب ميشه خسته ست
من ميگم بشين كنارم
تو ميگي دوستت ندارم
من ميگم بهم نظر كن
تو ولي ميگي سفر كن
من ميگم واسم دعا كن
تو ميگي نذر رضا كن
من ميگم قلبم رو نشكن
تو ميگي من مي شكنم من ؟
من ميگم واست مي ميرم
تو ميگي نمي پذيرم
من ميگم شدم فراموش؟
تو ميگي نه ، رفتم از هوش
من ميگم كه رفتم از ياد ؟
تو ميگي نه مرده فرهاد
من ميگم باز شدي حيروون ؟
تو ميگي بيچاره مجنون
من ميگم ازم بريدي ؟
تو مي پرسي نا اميدي ؟
من ميگم واسم عزيزي
تو ميگي زبون ميريزي؟
من ميگم تو خيلي نازي
تو ميگي غرق نيازي
من ميگم دلم رو بردي
تو ميگي به من سپردي ؟
من ميگم كردم تعجب
تو ميگي ديگه بگو خب
من ميگم تنهايي سخته
تو ميگي اين دست بخته
من ميگم دل تو رفته
تو ميگي هفت روزه هفته
من ميگم راه تو دوره
تو ميگي چاره عبوره
من ميگم مي خوام بشم گم
تو ميگي حرفاي مردم ؟
من ميگم نگذري ساده ؟
تو ميگي آدم زياده
من ميگم دل به تو بستن ؟
تو ميگي اينقده هستن
من ميگم تنهام ميذاري ؟
تو ميگي طاقت نداري ؟
من ميگم خدا به همرات
تو ميگي چه تلخه حرفات
من ميگم اهل بهشتي
تو ميگي چه سرنوشتي
من ميگم تو بي گناهي
تو ميگي چه اشتباهي
من ميگم كه غرق دردم
تو ميگي مي خوام بگردم
من ميگم چيزي مي خواستي ؟
تو ميگي تشنمه راستي
من ميگم از غم آبه
تو ميگي دلم كبابه
من مي گم برو كنارش
تو ميگي رفت پيش يارش
من ميگم با تو چيكار كرد ؟
تو ميگي كشت و فرار كرد
من ميگم چيزي گذاشته ؟
تو ميگي دو خط نوشته
من ميگم بختش سياهه
تو ميگي اون بي گناهه
من ميگم رفته كه حالا
تو مي گي مونده خيالا
من ميگم مي آد يه روزي
تو ميگي داري مي سوزي
من ميگم رنگت چه زرده
تو مي پرسي بر ميگرده ؟
من ميگم بياد الهي
تو ميگي كه خيلي ماهي
من ميگم ماهت سفر كرد
تو ميگي تو رو خبر كرد ؟
من ميگم هر كي با ماهش
تو ميگي بار گناهش؟
من ميگم تو بي وفايي
تو ميگي بريم يه جايي
من ميگم دلم اسيره
تو ميگي نه خيلي ديره
من ميگم خدا بزرگه
تو ميگي زندگي گرگه
من ميگم عاشق پرنده ست
تو ميگي معشوق برنده ست
من ميگم به روزها شك كن
تو ميگي بهم كمك كن
من ميگم خدانگهدار
تو ميگي تا چي بخواد يار
من ميگم كه تا قيامت
برو زيبا به سلامت
پشت تو آب نمي ريزم
كه نروندت عزيزم

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم تیر 1389ساعت 14:56 توسط آواره|

بی قرار توام و در دل تنگم گله هاست
 
آه ...! بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست

 مثل عکس رُخ مهتاب که افتاده در آب
در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست

بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است
مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست

 باز می پرسمت از مسئله ی دوری و عشق
و سکوت تو جواب همه ی مسئله هاست

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم تیر 1389ساعت 14:54 توسط آواره|

خوندن حرفای دلت،آرزوی دیرینمه

هیچ وقت بهم نگفتی که چرا چشات پر از نمه؟!

برات غروره میدونم بازی با احساسای من!

دلم صبوره ، میدونی؟ واسه بودن،یکی شدن

شبنم رو گلبرگ چشام

غلتیدو آب شد و چکید

به اونجا که نمی دونم

اسمش قشنگه یا پلید!

اگه بگم مثل تو نیست

دروغ نمی گم به خدا

نگاهتم واسم تکه

دور از تموم آدما

بهت بگم پیشم بمون گوش می کنی؟

واسم یه نغمه ای بخون ساز دلو کوک می کنی؟

هنوز برام یه حسرته

مبتلای چشات شدن

نه،مبتلاشون هستم،اما

بهتره فدا شدن

بین درخشش نگاهت

آفتاب عینک می زنه

برای هرم نفسات

دل اونم لک می زنه؟

شبا ستاره ها و ماه

یه وقت حسودیشون نشه

برق چشای ناز تو

چراغ دنیاشون بشه

فقط می خواستم که بگم

چقد عزیزی واسه من

بگم که توی رویامه

واسه دلت فدا شدن

دل منه،تنها واسه تو جون میده،اینو بدون

نه،ولی طاقت نداره بهش بگی برو،نمون!

 

نوشته شده در جمعه هجدهم تیر 1389ساعت 11:50 توسط آواره|

لعنتی دوست داشتنی

اتاق تاریک بود.فضای گرم و معطر اتاق من را گیج کرده بود.روی تخت دراز کشیدم.بهش نگاه کردم.ارام و ساکت بود.سراسر بدنش رو لمس کردم هیچی نمیگفت.همیشه تسلیم بود تسلیم محض.لبامو رو لباش گذاشتم با اولین بوسه مثل همیشه ارومم کرد.بوسه هایی که بین من و اون رد و بدل میشد همیشه کوتاه بود.دوست داشتمبعد از هر بوسه تو چشمای داغش نگاه کنم.همین سکوت مرا دیوانه میکرد.اون روزای اول که باهاش اشنا شدم پر از اضطراب بود.وای اون عین خیالش نبود.همیشه قرارای من و اون توی کوچه های خلوت وپشت دیوار های بلند بود.میترسیدم کسی منو با اون ببینه.اخه اون یه جوری بود توی همون کوچه های خلوت بوسه های من و اون شکل میگرفت.با همین اولین بوسه منو اسیر خودش کرد.همیشه وقتی ازش جدا میشدم به خودم قول میدادم که دیگه نمی بینمش ولی مگه میشد.وقتی با هم بودیم کار ما فقط بوسه بود.به جدایی فکر میکردم.با اون بودن برام ارامش بخشه ولی.....شاید اشتباه میکردم.اون از من چیزی نمیخواست فقط دوست داشت لباشو ببوسم.لحظه هایی که می بوسیدمش چقدر چشماش برق میزد.کم کم همه عادت کرده بودند که مارو با هم ببینند هر دو بی پروا بودیم.توی لحظه های غم و تنهایی منو جسورانه تحمل میکرد.هیچگاه عاشق نشدم گاهی ازش متنفر میشدم ولی بازم.....میرفتم سراغش.بهش نگاه میکردم چشماشو بسته بود اخرین بوسه رو ازش گرفتم و مثل هر شب توی جاسیگاری ام لهش کردم.

لعنتی دوست داشتنی.....سیگار

نوشته شده در شنبه دوازدهم تیر 1389ساعت 14:37 توسط آواره|

من رشته ی محبت تو را پاره میکنم

شاید گره خورد به تو نزدیک تر شوم

ذوقی اردستانی

نوشته شده در شنبه دوازدهم تیر 1389ساعت 11:44 توسط آواره|

نگویید بدترین هستم.

بگویید می توانم بهترین باشم.

نگویید من از پس ان برنمی ایم.

بگویید من سعی میکنم ان کار را انجام دهم.

نگویید به من ربطی ندارد.

بگویید ای کاش میتوانستم کمکتان کنم.

نگویید به تو ربطی ندارد.

بگویید خواهشمندم خودتان را درگیر ماجرا نکنید.

نگویید خدا بد نده.

بگویید خدا سلامتی بده.

نگویید شکست خورده.

بگویید با تجربه شده.

نگویید فقیر هستم.

بگویید ثروت کمی دارم.

نگویید زشت است.

بگویید قشنگ نیست.

نگویید بد نیستم.

بگویید خوب هستم.

نگویید ای کاش میشد.

بگویید صددرصد خواهد شد.

نگویید برو دیگه پیدات نشه.

بگویید اگر خدا بخواهد دوباره همدیگر را ببینیم.

نگویید هیچ وقت چیزی یاد نمیگیری.

بگویید طول میکشد تا یاد بگیری.

نگویید در انجام تمرین ها درمانده شدم.

بگویید در انجام تمرین ها به کمک نیاز داشتم.

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم خرداد 1389ساعت 14:31 توسط آواره|

زندگی....

زندگی در صدف خویش گوهر ساختن است

در دل شعله فرورفتن و نگداختن است

ره مردان خدا زندگی راحت نیست

بلکه خودسازی و کس سازی و ره ساختن است

 تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

بهانه

گفتی که به احترام دل باران باش

باران شدم و به روی گل باریدم

گفتی که ببوس روی نیلوفر را

از عشق تو گونه های او بوسیدم

گفتی که ستاره شو دلی روشن کن

من همچو گل ستاره ها تابیدم

گفتی که برای باغ دل پیچک باش

بر یاسمن نگاه تو پیچیدم

گفتی که برای لحظه ای دریا شو

دریا شدم و ترا به ساحل دیدم

گفتی که بیا و لحظه ای مجنون باش

مجنون شدم و ز دوریت نالیدم

گفتی که شکوفه کن به فصل پاییز

گل دادم و با ترنمت روییدم

گفتی که بیا و از وفایت بگذر

از لهجه بی وفاییت رنجیدم

گفتم که بهانه ات برایم کافیست

معنای لطیف عشق را فهمیدم

حیدرزاده

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم خرداد 1389ساعت 10:40 توسط آواره|

یادی از شهریار....

امدی جانم به قربانت ولی حالا چرا

بیوفا حالا که من افتاده ام از پا چرا

نوش دارویی و بعد از مرگ سهراب اودی

سنگدل این زودتر میخواستی حالا چرا

عمر مارا مهلت امروز و فردای تو نیست

من که یک امروز مهمان توام فردا چرا

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم

دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا

وه که با این عمرهای کوته بی اعتبار

این مه غافل شدن از چون منی شیدا چرا

شور فرهادم بپرسش سر به زیر افکنده بود

ای لب شیرین جواب تلخ سر بالا چرا

ای شب هجران که یکدم در تو چشم من نخفت

این قدر با بخت خواب الود من لالا چرا

اسمان چون شمع مشتاقان پریشان میکند

در شگفتم من نمی پاشد ز هر دنیا چرا

در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین

خامشی شرط وفاداری بود غوغا چرا

شهریارا بی حبیب خود نمیکردی سفر

این سفر راه قیامت میروی تنها چرا

رهگذری در زندگیت

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم خرداد 1389ساعت 14:26 توسط آواره|

ضد حال یعنی....

ضد حال یعنی وقتی یه قرار لطیف تو اینترنت داریconnectنشی.

ضد حال یعنی وقتی منتظر فیلم مورد علاقت هستی برق بره.

ضد حال یعنی یه هفته قبل از اینکه جشن تولد بگیری خاله مامانت فوت کنه.

ضد حال یعنی با9.75افتادن.

ضد حال یعنی یه مانتو خوشگل بخری همون روز اول گیر کنه به صندلی پاره بشه.

ضد حال یعنی گل خوردن دقیقه90.

ضد حال یعنی صبح روزی که با دوستات میخوای بری کوه بارون بیاد.

ضد حال یعنی سوار تاکسی شی وسط راه بنزین تموم کنه.

ضد حال یعنی یک قدمی خط پایان مسابقه دو به زمین بیفتی و اخر بشی.

ضد حال یعنی روز اخر خدمت سربازی اضافه خدمت بخوری.

ضد حال یعنی سر سفره عقد عروس خانوم بگه نه........

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم خرداد 1389ساعت 13:54 توسط آواره|

گنجشک به خدا گفت:

لانه کوچکی داشتم،آرامگاه خستگی ام،سرپناه بی کسی ام،طوفان تو ان را از من گرفت.کجای دنیای تو را گرفته بود؟؟؟

خدا گفت:

ماری در داه لانه ات بود،تو خواب بودی،باد را گفتم لانه ات را واژگون کند،انگاه تو از کمین مار پر گشودی!!!  چه بسیار بلا ها که از تو به واسطه ی محبتم دور کردم و تو ندانسته به دشمنیم برخاستی.

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم بهمن 1388ساعت 19:9 توسط آواره|

شبیه خاطره هایم که می شوی دلم برای بی کسی هایم می گرید.وقتی جای عبورت در لحظه هایم خالی می شود چشمانم غروب را آرزو می کند و قلبم از حرکت می ایستد.بگذار از آسمان ابری چشمانت بر باور زخم خورده ام عشق ببارد تا زندگی به من لبخند بزند.

رهگذری در زندگی معصومه

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 19:39 توسط آواره|

واقعا دنیای چقدر وارونه شده.در این دنیای وارونه انگار همه ی ادما هم وارونه دیده میشن.

کاش ادما نقاب نداشتند کاش تظاهر نمی کردند.من نمی دونم ادما از زیرو رو کردن لایه ی پنهان شخصیت هم به چی می رسند.دیگه عاشق های واقعا مردن.عشق شده زهر هلاهلی که ورش روکش شیرین کشیده باشند.اول می فریبند و آخر میگدازند.

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 19:18 توسط آواره|

زنگ ریاضی بود.معلم دو خط موازی کشید.خط بالایی خط پایینی را دید و عاشقش شد خط پایینی خط بالایی را دید و عاشقش شد در همین حال بود که معلم گفت دو خط موازی هیچگاه به هم نمی رسند.

مجنون ترین دیوانه

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 18:34 توسط آواره|

آهنگ آرامش بخش ایتنا_لاویز کلدردت دیت

دنیا انقدر وسیع است که برای همه ی مخلوقات جایی هست.به جای ان که جای کسی را بگیرید تلاش کن جای واقعی خود را پیدا کنید.

نوشته شده در شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 18:47 توسط آواره|

بسیاری از انسان ها اگر ای کاش های زندگی خود را جمع کنند می توانند با ان کاخ طلایی بسازند .ای کاش ان طوری زندگی کنیم که حسرت کارهایی که می توانستیم انجام دهیم نخوریم و هرگز ای کاشی در عمرمان نباشد

رهگذری در زندگیت

نوشته شده در شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 18:25 توسط آواره|

لحظه های با تو بودن ثانیه های غم انگیزی است که مجنون وار می گریند و بی تو من بارانی ترین نگاه هستمکه غربت سیاه جاده را در چشمانت ترجمه کردم.

من_مرگبارترین سکوت_در انتهای بغض شکسته ام با اشک های بی صدا به یاد لحظه های با تو بودن روزی هزار بار می میرم تا زیر حجم سنگین فراق تنها بودن را با خاطره هایت تاب آورم.

نوشته شده در جمعه ششم آذر 1388ساعت 13:58 توسط آواره|

برای یک دختر تنهایی مثل من هیچ چیز مثل یک وبلاگ نمیتونه آرامش بخش باشه.نظر بدید من خیلی خوشحال میشم.

نوشته شده در جمعه ششم آذر 1388ساعت 13:28 توسط آواره|


آخرين مطالب
»
» پرتگاه
» دل نوشته های یک دل شکسته
» بگو دکترا برن
» نکته های کوچک زندگی
» درخواست کودک
» شعری از مریم
» بی قرار
» بهت بگم پیشم بمون گوش میکنی؟
» لطفا سیگارتو خاموش کن.

Design By : RoozGozar.com